|
ايرج زبردست
|
اجرای گروه کنسرت مو سیقی خموش در تالار حافظ
گروه کنسرت موسیقی خموش در دو شب ۱۴ و ۱۵ آبان در تالار حافظ به اجرای برنامه پرداخت.
افراد گروه:
محمد ذاکر حسین: نوازنده تار / آواز/ سرپرست گروه
علی زند وکیلی: آواز
میثم ذاکر حسین: سه تار / تارباس
رهام شناسا: سنتور
حسین نعمت الهی: عود
مهدی شیرازی: کمانچه
پیمان لردی فرد: تار
محمد کریم ابراهیمی: تنبک
اشعار از :حافظ /سعدی /مولانا /شفیعی کدکنی / ایرج زبردست.............در پایان این مراسم از استاد مسعود شناسا آهنگساز توانای موسیقی ،علیرضا کریم پور هنرمند نقاش و ایرج زبردست تجلیل شد.برگزاری این برنامه را موسسه فرهنگی شهر آفتاب به سرپرستی محسن خباز به عهده داشت.

ایرج زبردست / جهانگیر هدایت
تهران مهرماه ۱۳۸۸

ایرج زبردست / سیمین بهبهانی
تهران مهر ماه ۱۳۸۸
شاعری که سیگارش را سرنوشت روشن کرده بود
نه....نه...نمیشود این سرگیجه تلخ را تاب آورد.باورش استخوانم را کارد می کارد و بی قراری سمجی تنم را ابری میکند.اصلا نمیتوانم کنار فکر بنشینم و دست سطرهای سربی را بگیرم.انگار ابتدای همین دیروز بود : بندر عباس - با محمد علی بهمنی و ابوتراب خسروی ، و اولين ديداري كه چشمهايم را تا آتش محبت چشمهايش برد.انگار همين ديروز بود : تهران - دفتر مجله كارنامه ،حرف دلتنگي ها و سنگ قبرهایي كه مرگ آنها را نخوانده ورق زده بود. ارديبهشت بود و شيراز : هتل اطلس ،م.آزاد ،شاپور جوركش ، و شاعري كه سيگارش را سرنوشت روشن كرده بود.
.................................
آسمان بي ابر ميباريد و اتفاق با پيراهن خاكستري قدم ميزد......خيابان مثل سطري سياه ، رو به عابران، متن عبوري خيس را زیر باران ميخواند.
.....................................
باري ،منوچهر آتشي رنگين كمان ساده اي بود كه لحن همه رودها را ميفهميد و به دريا ايمان داشت.شاعري كه زير تابوتش را كلمه ها گرفته بودند.گلي كه در گلدان خاك بيصدا تبديل به خواب شد.
شيراز ۳۰ آبان ۱۳۸۴
بازنگري ۱ آبان ۱۳۸۸
چند روزی آنجا اوقاتم را لبریز از غربت کرده بود.چند روزی دور از شیراز شهر جادویی کلمات بودم.شهری که هر جا میروم مثل رویای شیرین آن شبهای سلیس با من است........تهران شبیه دختری است با روسری سیاه.شهر جالبی که تنها جسمش نفس میکشد و روح آن در تابوت سایه های گیج مدفون شده است.اینبار نه برای نشست ادبی ، نه برای کار خاصی رفته بودم.فقط دیدار دوستان بزرگوار شاعرم و کمی تفریح، چشمهایم را نبض آرامش کرده بود............و عجیب اینجا بود تا به تهران رسیدم آسمان آغوشش را باز کرد و باز باران از قاب خاطره هایم عکس گرفت. باران دوست داشتنی ترین واژه دنیا. واژه ای که مرا همیشه بیاد او می اندازد : آه باران، باران پنجره را شست / از دل من چه کسی نقش تو را خواهد شست.....سفر زیبایی بود ، سفری بارانی و دل انگیز.سفری که به من آموخت هیچ اتفاقی، اتفاقی نمی افتد.
ایرج زبردست شاعر باران
( به بهانه چاپ پنجم مجموعه رباعی
باران که بیاید همه عاشق هستند )
http://khabarads.ir/jonoob/ShowPage.php?View=n6.jpg
روزنامه خبر جنوب ۷ / ۸ / ۱۳۸۸
* امین فقیری
ایرج زبردست با چاپ رباعیهای خود طریقهای نوین را در فکر و اندیشه مستتر در آنها بنا نهاد. شاید بتوان گفت که زبردست ابتدا موضوع را برمیگزیند و سپس به سرودن شعر میپردازد. ممکن است سرایش یک رباعی هفته ها هم به طول انجامد چرا که بیشتر کنجکاویهای ذهنی این شاعر در مایه اندیشگانی آن است که زمان میبرد. وگرنه با تسلطی که شاعر در سرایش رباعی دارد آوردن دو بیت چندان وقتی نمیبرد.
مسأله مهم در کار زبردست پایانبندیهایی است که در نیم بیت آخر به آن دست مییازد که میتوان گفت شگرد کار اوست. همان کاری که قصهنویسها در گرهافکنی عمل میکنند.
در خواب چراغ تا سحر دستم بود
در خواب کلید هر چه در دستم بود
زیباتر از این خواب ندیدم خوابی
بیدار شدم دست تو در دستم بود
تمام واژهها برای این به زبان میآیند که بگویند :دست تو در دستم بود.
به نیم بیت آخر بعضی از رباعیها نظر میاندازیم:
* ما آینه بودیم و نمیدانستیم
* در باز و به دنبال کلیدیم هنوز
* من هر چه که دارم از ندارم دارم
* اشکی که غرور مرد را میشکند
* زانو زدن مرگ تماشایی بود
* انگار لب تو را خدا بوسیده است
اکثر قریب به اتفاق رباعیها همین حالت را دارند. وقتی میگوید «نام دگر بهار لبخند خداست» دیگر منتهای شعر و اندیشه است و بهتر از این نمیتوان گفت. یا همین «باران که بیاید همه عاشق هستند» که تبدیل به ضرب المثل شده است عشق را به لطافت باران ریز و نرم و سبک مانند کرده است و میتوان تصور کرد که بارانی که همانند تازیانه بر زمین میخورد نیز به عشقی ویرانگر ماننده میشود.
از اینکه پشت ظاهر ساده ایرج زبردست جانی بیقرار خود را به صخرههای سیاه زمانه میکوبد، از اینکه دل پرتپش او در حسرت هر چه که خوبی است میسوزد، حرفی نیست.منوچهر آتشی اعتقاد دارد که چکیده رمان «رومن رولان» این است: «جهان زشت کنونی ما بدون این جانهای شیفته هیچ چیز امیدوارکنندهای ندارد».
و اینگونه است که جهان اندیشگانی ایرج زبردست در رباعیاتش آیینه زندگی است که ناخودآگاه ما را به زیستن و دوست داشتن زیباییها ترغیب میکند.
در اینجا به چند رباعی «بارانی» او توجه میکنیم:
تا پاکی و سادگی مرا پیش ببر
تا کلبهی بیریای درویش ببر
ای لهجه خیس ابرها، ای باران
دستان مرا بگیر و با خویش ببر
***
آن روز هوا هوای بیصبری شد
خورشید اسیر ظلمتی جبری شد
روزی که دلم هوای باریدن داشت
تا آه کشیدم آسمان ابری شد
***
من: دهکدهها نبض حقایق هستند
او: مردم ده با تو موافق هستند
ناگاه صدای خیس رعدی پیچید :
باران که بیاید همه عاشق هستند
***
باران: تب هر طرف ببارم دارم
دهقان: غم تا به کی بکارم دارم
درویش نگاهی به خود انداخت و گفت
من هر چه که دارم از ندارم دارم
***
لبخند زدی بهار با آن آمد
یک باغ پر از نرگس و ریحان آمد
:ای دست بلند آسمان در دستت
من نام تو را خواندم و باران آمد
روزنامه عصر تیر ماه ۱۳۸۸